روایت معتبر ۶: روایت فرناز علیزاده از شاگردان محمد علی طاهری درباره دوران زندان

0
730

پرونده روایت معتبر، نگاهی گزارش‌گونه به رویدادهای دوران زندان اعضای عرفان حلقه است.

خبرگزاری عرفان (اِنا)، می‌کوشد در راستای مستندسازی رویدادها و واقعیت‌ها از بازداشت اعضای عرفان حلقه، اتهام‌ها و دلایل بازداشت، محاکمه، دفاعیات و تصویر واقعی از زندان و زندانبانان به شکل پرونده‌ای ویژه تحت عنوان «روایت معتبر» بپردازد.

«روایت معتبر» سلسله یادداشت‌ها و گزارش‌ها و روایت‌های گزارشی را شامل می‌شود که روایتی معتبر و مستند از سرنوشت اعضای عرفان حلقه در زمان بازداشت و محاکمه و زندان را به مخاطبان، فعالان حقوق بشر و همچنین سازمان‌ها و نهادهای دیدبان و گزارشگر حقوق بشری نشان دهد.

«فرناز علیزاده» از اعضای «کمپین کوچ به زندان اوین» که سه‌شنبه ۲۳ آذرماه ۱۳۹۵ (۱۳ دسامبر ۲۰۱۶)، در اقدامی اعتراضی به همراه ۳۳ نفر دیگر، خود را به زندان اوین تحویل داده بود، در دادسرای قدس تهران محاکمه شده و به اتهام “اخلال در نظم از طریق حرکات غیرمتعارف و تجمع غیرقانونی و غیرمجاز در حمایت از متهم محمد علی طاهری” به یک سال حبس تعزیری و تحمل ۷۴ ضربه شلاق تعزیری محکوم شدند (براساس دادنامه اجرای مجازات به مدت دو سال معلق می‌ماند).

در نهایت این عضو عرفان حلقه در روز سه‌شنبه ۱۴ دی‌ماه ۱۳۹۵ (۳ ژانویه ۲۰۱۷)، به همراه سایر اعضای این کمپین از زندان قرچک ورامین (ندامتگاه زنان شهرری) آزاد شد.

روایت «فرناز علیزاده» از شاگردان «محمد علی طاهری» و یکی از اعضای «عرفان حلقه» که در جریان کمپین «کوچ به زندان اوین» بازداشت شد را در ادامه می‌خوانید.

 

 

هرکه به جور رقیب یا به جفای حبیب/ عهد فراموش کند مدعی بی وفاست

 

اینجانب فرناز علیزاده از سال ۱۳۹۱ وارد عرفان شدم. خداوند را شاکرم که استاد محمدعلی طاهری استادم هستند و من توانستم با اندیشه ایشان و این راه آشنا بشوم.

حدود ۶ سال است که استادم به خاطر اندیشه‌اش، در زندان اوین و انفرادی بند ۲ الف سپاه هستند و الان نزدیک یک سال است که بدون هیچ حکمی با وجود اتمام دوران محکومیتشان و صدور قرار منع تعقیب، به صورت غیرقانونی در زندان هستند. عواملی هستند که از آزادی ایشان ممانعت می‌کنند؛ به خاطر این ظلمی که به استادم روا شده است، بارها به بیت رهبری، ریاست جمهوری، نمایندگان مجلس و… نامه نوشتیم. بارها و بارها جلوی مجلس رفتیم. متاسفانه مثل همیشه آخرین بار هم با کتک و ضرب و شتم لباس شخصی‌ها مواجه شدیم.

با وجود طی کردن مراحل قانونی برای دفاع از حقوق اصلی و قانونی استاد محمد علی طاهری، علی‌رغم اعتصاب غذاهای مکرر ایشان که آخرین اعتصابشان نود و دو روز به طول انجامید، مسئولین همچنان در سکوت به سر برده و وکیل ایشان نیز در پاسخ‌گویی عاجز و مسئله را موکول به دستگاه قضایی می‌کند. در نتیجه بنده با حرکتی خودجوش برای تحویل خود به زندان اوین رفتم و با این شعار که اگر استادم محمدعلی طاهری را آزاد نمی‌کنید پس من را هم زندانی کنید… اگر ایشان به خاطر اندیشه‌ای که دارند مُجرم هستند، من نیز مجرمم… در روز سه‌شنبه ۲۳ آذرماه ۱۳۹۵، به زندان اوین برای تحویل خودمان مراجعه کردیم که بعد از چندی دوستان ثارالله آمدند (به دلیل وجود دوربین‌ها نمی‌توانند زیاد شدتی برخورد کنند) ما را با هل دادن خواستند که از درب اوین و از جلوی دید مردم عادی دور کنند. آنها ما را به سمت پارکینگ زندان اوین هدایت کرده و ساعت‌ها در سرما ما را نگه داشتند که بتوانند تصمیم بگیرند!

بعد از ساعت‌ها ۴ نفر ۴ نفر، صدایمان می‌کردند که بازجویی کنند، یکی یکی می‌بردند در اتاقی… در این حین، یکی از بازجوها از من پرسید: مطمئنی برای تحویل دادن خودت (کوچ) آمدی؟ گفتم که بله. بعد بازجو دوباره گفت: یک کاری می‌کنیم که به خاطر این کارت پشیمان بشوی (تهدید کرد) که دیدم در حکمم، اتهام کذایی اخلال در نظم عمومی را زدند! همانجا اعتراض کردم که نگذاشتند صحبت کنم و فورا بیرونم کردند.

پس از ساعت‌ها انتظار و معطلی، سوار ون‌ها شدیم که در خیابان‌ها، نزدیک به ۴ ساعت حرکت بیهوده، مدام می‌ایستادند، چند نفرشان پیاده می‌شدند و با هم صحبت می‌کردند و داد می‌زدند، دوباره سوار می‌شدند و ما فهمیدیم که زندان قرچک ورامین ما را تحویل نمی‌گیرند، مانده بودند که با ما چکار کنند. بعد از دور دور کردن‌های بسیار، ما را به زندان ورامین قرچک بردند، آنجا نیز بعد از چندی منتظر بودن، به قرنطینه آن زندان انتقال دادند. صحنه دلخراش و بسیار وحشتناک که همه را لخت مادرزاد می‌کردند که دو نفر مامور، نمی‌دانم دنبال چه چیزی از آدم‌ها هستند که با آبروی آدم بازی می‌کنند …

بنده شاهد دو نفر بیمار اعتیاد بودم. بسیار وضعشان خراب بود که حتی اختیار ادراریشان را نداشتند. با وجود چنین وضعیت خرابی که خودشان داشتند، ماموران نیز با بدرفتاری عجیبی که با فحش و ناسزا و داد و بیداد و بی‌ادبی خاص خودشان، آن بندگان خدا را مجبور به سریع لخت شدن می‌کردند… به زنان بیماری که از اعتیاد رنج می‌بردند و دردشان برای خودشان کافی بود، فشار می‌آوردند و آنها نیز گریه و زاری می‌کردند و می‌گفتند که من نمی‌توانم شلوارم را دربیاورم چون که من اختیار ادراری خودم را هم ندارم. ولی باز ماموران با بی‌ادبی کامل آنها را مجبور می‌کردند که باید لخت بشوید و دو بیمار که همه جا را کثیف کرده بودند و باز ماموران چنان رفتاری می‌کردند که با حیوان نیز، آن رفتارها نمی‌شد. واقعا صحنه‌های بسیار بد و دلخراشی بودند…

بعد از ساعت‌ها رفتیم قرنطینه… اتاق خیلی وحشتناکی که نه از پنجره خبری هست و نه ملحفه و بالش، پتو بسیار کثیف با لکه‌های خونی و هوای داخل بسیار متعفن بود، تهویه به عنوان دکور که نایلونِ رویش را هم باز نکرده بودند. به دلیل زیاد بودنمان در یک اتاق (تعدادمان بیست و سه نفر بود) سرما را زیاد حس نمی‌کردیم، ولی وقتی از اتاق بیرون می‌رفتی سرمای شدیدی به سمتت می‌آمد، چون دربِ ورودی بدون شیشه و حفاظ بود که از حیاط، سرمای وحشتناکی می‌آمد. قرنطینه‌های سمت حیاط بسیار سرد بودند و در آن سمت بیماران اعتیاد بودند که حالشان به دلیل بیماری اعتیادشان خوب نبود و سرما نیز به آن اضافه که می‌شد همه‌اش در حال گریه و زاری بودند و مسئول زندان نمی‌دانم کجا خوابیده بود که چنین وضعیتی را نمی‌دید! همیشه در این فکر بودم چرا شخصی که از اعتیاد رنج می‌برد و بیمار است و باید از او در کمپ‌های مربوط به ترک اعتیاد مراقبت بشود، را باید به زندان بیاورند؟ این در چه فرهنگی راهکار است و کدام انسان عاقلی چنین چیزی را می‌پذیرد؟

حمامی با آب سرد که فقط دو ساعت شب‌ها گرم می‌شد و آن وقت هم ۵۰ تا ۶۰ نفر می‌خواستند حمام بروند. نبود انسانیت! که بیماران اعتیاد را به زور در حمام سرد می‌کردند و می‌گفتند باید بروی زیر آب دوش سرد، داد و فریاد بیماران اعتیاد از ظلم ماموران زندان به گوش همه می‌رسید، به جز مسئولی که باید به اینها رسیدگی بکند. بیماران اعتیاد بسیار در آنجا مورد ظلم قرار می‌گرفتند. آب شوری را به عنوان آب آشامیدنی زده بودند که اگر کسی پولی نداشت برای خرید آب معدنی از بوفه، باید از همان آب شور مصرف می‌کردند.

شرایط بهداشتی آنجا که از اسمش مشخص است بهداشتی باید می‌بود که نبود! دستشویی‌های آنجا بسیار کثیف و غیر بهداشتی بود. با این که متهمان را به تمیز کردن آنجا محکوم می‌کردند که این نیز غیر قوانین زندان‌هاست، ولی وقتی دری زنگ زده و پوسیده و کاشی که شکسته و خراب است را نمی‌شود تمیز کرد… دربِ حمام زمانی که یکی از متهمان برای شستشو به حمام رفت، درب از جایش کنده شده و نزدیک بود به او اصابت کند!

شرایط تلفن: اولا که تلفن در حیاط بود (هوای سرد و خشک آذرماه) دوما، روز اول که ما آمده بودیم، تلفن سالم بود. بعدش نمی‌دانم که تلفن به یک باره خراب شد!… و زندانیانی که از خانواده‌هایشان هیچ خبری نداشتند و گریه می‌کردند، نه پول داشتند، نه می‌توانستند تلفنی با خانواده‌هایشان تماس بگیرند و از حالشان خبر بدهند، از معضلات آنجا به شمار می‌رفت.

یکی از تخلفات بسیار آزار دهنده حضور بیش از ۵۰ نفر دختر که سن آنها بین هفده تا بیست و سه سال بود را (به علت حضور در یک میهمانی مختلط) در کنار بیماران اعتیاد (به علت نبود جا) نگه می‌داشتند. همه‌شان از ترس گریه می‌کردند، چون که بیماران اعتیاد زمان‌هایی که از خود بیخود می‌شدند و داد و فریاد می‌کشیدند و قدرت نگه‌داری ادرار نداشتند و نمی‌توانستند جلوی خودشان را بگیرند و استفراغ می‌کردند… همه ما می‌دانیم با حیوان‌ها نیز چنین رفتاری نمی‌کنند… آیا دخترانی که زیر ۲۰ سال سن دارند، زندان مکان خوبی برای آنهاست؟ آیا مسئولین فرزندانی مانند این دختران در این سن و سال ندارند؟ واقعا نمی‌دانم که چگونه این همه ظلم می‌شود را به گوش مسئولین مربوطه که در خواب خرگوشی به سر می‌برند بگویم؟ آیا این است مملکتی که پدرهایمان سال‌ها به خاطرش در جنگ بودند؟ و آیا این بود که مادران و پدرانمان برای رفاه انقلاب کردند؟ به خدا ما بچه‌های همان انقلاب هستیم که برای این مرز و بوم تلاش کردند، چرا با ما چنین رفتارهایی می‌شود؟ چه بر سر ایرانم آمده است؟ من سرزمینم را دوست دارم، نمی‌توانم ببینم جوانانش از آن گلایه داشته باشند و از سرزمینشان بیزار باشند. ایران من جایی است که استاد محمد علی طاهری، زندان را به ترک کردن میهنش، علی‌رغم تهدیدها، ترجیح دادند …

این چه زندانی است که به ما گفتند قبلا دو نفر اینجا به قتل رسیده‌اند؟ این چه امنیتی است که همه از ترس می‌لرزیدند؟ این چه غذاهایی است که حتی از بویش حالتان بد می‌شد؟ غذاهایی که به حیوانات نیز بدهند پس می‌زنند و نمی‌خورند و همیشه نصف غذا دورریز می‌شد! مگر آنهایی که آنجا هستند آدم نیستند؟ چرا برای یک انسان ارزشی قائل نمی‌شدند؟ به هر دلیلی که زندان افتادند مهم نیست ولی به خدا آدمند…

ماها باید به انسان‌هایی که نادانسته خطا می‌کنند در تغییر اندیشه، آنها را یاری کنیم، نه این که شکنجه کرده و بیشتر عذابشان بدهیم. وقتی رئیس زندان با دیدن چنین چیزهایی کاری نمی‌کند، وقتی با مشاورها و معاون ندامتگاه صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم صدای ما باشید و این ظلم را به گوش مسئولان برسانید که جای ما در زندان قرچک نیست و ما با پای خودمان آمدیم با عقل سلیم؛ حال این چه حکمی است که بسیار خنده‌دار و مضحک است که داده‌اید؟ دیگر فکر کنم اگر انگشت در بینی نیز بکنیم می‌شود اخلال در نظم عمومی و امنیت ملی!

با یک اتهام واهی ما را به زندان قرچک بردند، ولی این کار خدا بود که ما آنجا حضور داشته باشیم و این همه نقوضات حقوق بشری را شاهد باشیم و این همه ظلم را دیده باشیم و بیاییم تا مظلومیت آنها را گزارش بدهیم. من شکر می‌کنم خدا را که چنین فرصتی برایم فراهم ساخت تا صدای زندانیانی باشم که از هیچ‌گونه حقوقی برخوردار نیستند. در آخر می‌خواهم شهادت بدهم به حقانیت آموزه‌های استادم، استاد محمدعلی طاهری و از خدای بزرگ و منان طلب می‌کنم که در راه درست همیشه ثابت قدم باشیم  و حیله‌ی اشخاصی که ظلم می‌کنند را به زودی زود برملا بکند و مکرشان برچیده بشود و صلح و عشق و برابری به سرزمینم بازگردد.

 

با تشکر

فرناز علیزاده

 

 

اشاره: مسوولیت محتوای نوشته‌ها و یادداشت‌های ارسالی، بر عهده نویسندگان است و خبرگزاری عرفان (اِنا)، دیدگاه‌ها و آرای مطرح شده در محتوای مطالب را ارزش‌گذاری نمی‌کند.