شعور جمعی

0
199

.

داریوش عدیم

بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر!؟ این بار این جمله، جمله‌ای خبری نیست؛ بلکه پرسشی است! یادگار روزهایی که خرد جمعی حرف‌ها برای گفتن داشت و روح جمعی حاکم غالبا شور و شوقی در اکثر مردم تکثیر شده بود و سرنوشتی جدید را رقم می‌زد. سرنوشتی که سایه‌اش ممکن بود سال‌های سال بر سرمان بماند و ما چون کودکانی که دم عید جست و خیز می‌کنند و بو و نسیم آرمان‌شهر را می‌شنوند شادی و سرور و جشن می‌گرفتیم و هرکس در پی کعبه آمالش می‌دوید.

هیجان بر مردم غالب شده بود، بوی باروت و گلوله و خون هنوز روی دیوارهای شهر می‌پیچید.

این شعور جمعی چه بود و چطور بر همه چیز محیط شد؟ شعور جمعی آیا به هیجانی سرکوب شده بدل نگشته بود که همه را از خود بیگانه کرده بود و دیگر کسی را یارای اندیشیدن نبود، آن گاه اگر قانون جنگل را به رفراندوم می‌نهادند چون شعور جمعی تصمیمش را گرفته بود، دیگر نمی‌شد جلویش ایستاد، چه رسد به قانونی بی‌اساس و جمهوری من‌درآوردی اسلامی.

تاریخ بارها گواه این تکرار را مکرر داده است و مردم و مردمان بی‌شماری تاوان این شعور و خرد جمعی را داده‌اند، چه بی‌گناهانی که بر دار شدند، چه کودکانی که بی پدر و چه زنانی که بی همسر شدند. چه مغزهایی گریختند و چه املاکی مصادره شد و چه دودمانی که بر باد نرفت. چرا؟ چون تنها شعور جمعی غالب شده بود و آن بود که تصمیم می‌گرفت. شعور جمعی همه را مسخ کرده بود.

دسته‌ای اندک به خود آمده بودند، پرده پندار دریدند؛ چرا که آنها کمی بیشتر به تاریخ آگاه بودند و هزینه هر انقلابی را می‌دانستند و خواستار تعادل و اصلاحات شدند و معدودی در سکوت نظاره‌گر گشتند.

چرا که پیشتر همان شعور جمعی ساکت‌شان کرده بود که اگر سکوت پیشه نمی‌کردند، سرنوشت‌شان تیرباران و زنده‌به‌گور شدن در گورهای دسته‌جمعی و سوزانده شدن، می‌شد.

آهسته آهسته سکان امور را آدم‌هایی افراطی و تندرو بر دست گرفتند و از ابوموسی اشعری‌ها بهره‌کشی لازم را کردند و ناگاه امتی به خود آمدند که دیگر دیر شده بود. آری این گونه بود که شعور جمعی در دریای طوفان‌زده‌ی آن روزها سوار بر زورق قدرت خود را به اقیانوس‌پیمایی بدل کرده که دیگر محال بود به هر خیلج و بندری تن دهد؛ رفت و تاخت و راند، تا جایی که هر فریاد اعتراضی را در نطفه خفه کرد و هر فریاد مدنی و قانونی را زیر گرفت.

دیگر خرد جمعی حاکم نبود بلکه حکامی غالب شدند که رفتارهای فراقانونی عادی‌ترین فعلی بود که می‌توانستند صرف کنند. اما ما همچنان از تاریخ درس نمی‌گیریم. در حالی که مدعی هستیم گذشته چراغ راه آینده است، از درس‌ها درس نمی‌گیریم. جریانی غالب می‌شود و نام و نان خرد جمعی را می‌خورد و می‌گیرد و می‌تازد، در این میان معدودی هم که لب به اعتراض می‌گشایند یا طرد می‌شوند و یا بنا به مصلحتی سکوت پیشه می‌کنند.

مراقب شعور جمعی جریان حاضر باشیم، در اتفاقات و پیش‌آمدها درس بگیریم، مگر نه آن که هیچ دو نفری را نخواهی یافت که در یک امر و موضوع هم‌سلیقه و هم‌رای باشند، اما هزاران نفر را خواهی جست که خواستار آزادی استادشان بوده و هستند و تنها راه اتحاد در عمل و رسیدن به ادراک تن واحده است که به نگاه نگارنده این مهم نه دفعتا و ناگهانی بلکه در پس گذر زمان و همین تمرین‌های کوچک متفق می‌شود.

به امید روزی که بتوانیم درس‌های شاگرد در انتظار را پس بدهیم که خواست و اندیشه استاد بودن در وحدت بود و تکثیر شدن یک سیر صعودی، نه ایستایی و سکون و سرکوب و ارعاب و تاراندن یاران.

در انتها اشاره می‌کنم به بخشی از آیه ۱۱ سوره مقدس الرعد: «همانا خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند.»

و نهایتا آیا بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر!؟

دو جمله فوق را در هم ادغام کنیم و بیاندیشیم که چه‌ها می‌توان کرد و چه‌ها نباید انجام داد.

 

با آرزوی توفیق الهی

داریوش عدیم

 

 

اشاره: مسوولیت محتوای نوشته‌ها و یادداشت‌های ارسالی، بر عهده نویسندگان است و خبرگزاری عرفان (اِنا)، دیدگاه‌ها و آرای مطرح شده در محتوای مطالب را ارزش‌گذاری نمی‌کند.