روایت معتبر ۴: روایت مجید شُکری از شاگردان محمد علی طاهری درباره کمپین کوچ به زندان اوین

0
431

پرونده روایت معتبر، نگاهی گزارش‌گونه به رویدادهای کمپین کوچ به زندان اوین و مرور دوران زندان اعضای عرفان حلقه است.

خبرگزاری عرفان (اِنا)، می‌کوشد در راستای مستندسازی رویدادها و واقعیت‌ها از بازداشت اعضای عرفان حلقه، اتهام‌ها و دلایل بازداشت، محاکمه، دفاعیات و تصویر واقعی از زندان و زندانبانان به شکل پرونده‌ای ویژه تحت عنوان «روایت معتبر» بپردازد.

«روایت معتبر» سلسله یادداشت‌ها و گزارش‌ها و روایت‌های گزارشی را شامل می‌شود که روایتی معتبر و مستند از سرنوشت اعضای عرفان حلقه در زمان بازداشت و محاکمه و زندان را به مخاطبان، فعالان حقوق بشر و همچنین سازمان‌ها و نهادهای دیدبان و گزارشگر حقوق بشری نشان دهد.

روایت «مجید شُکری» از شاگردان «محمد علی طاهری» در شهر ماکو و یکی از اعضای «عرفان حلقه» که برای پیوستن به کمپین «کوچ به زندان اوین» بارها تلاش کرد، را در ادامه می‌خوانید.

 

 

اینجانب مجید شُکری از شهر ماکو، پنج بار حرکت کوچ به اوین را انجام دادم که هر کدام را شرح می‌دهم.

 

کوچ ۱: وقتی در ساعت ۱۱ قرار کوچ به زندان اوین بود… بنده زودتر از قرار موعود رسیدم؛ یعنی در ساعت یک ربع مانده به ۱۱ جلوی زندان اوین بودم که دیدم در جلوی زندان کسی نیست… فقط از دور یک بنر روی میله‌های زندان آویزان شده بود..و تعداد کمی از افراد آنجا بودند… بعد از چند دور زدن به پشت ورودی زندان آمدیم که وارد شدیم و از بوفه‌چی و سرباز دادسرای زندان اوین پرسیدیم که آیا چنین جریانی (ماجرای بچه‌های کوچ) انجام شده است؟ سرباز وظیفه‌شناس متعهد گفت حدود چهل نفر را بردند زندان… به ما هم دستور دادند در موردشان صحبتی نکنیم… ما گفتیم که ما را هم می‌برید داخل زندان؟ سرباز با تعجب به ما نگاه کرد و گفت آقا نایستید اینجا، سریع حرکت کنید… بعد با پرخاش کردن و هل دادن، ما را از محوطه اوین دور کرد و قرار به کوچ بعدی شد.

 

کوچ ۲: در کوچ دوم ۱۰ نفر بودیم که رفتیم جلوی زندان و با بنر که در دستمان بود جلوی دادسرای زندان اوین، بدون سر دادن هیچ شعاری ایستادیم… که با برخورد سربازهای آنجا مواجه شدیم که بنر را از ما گرفتند و ما را با خشونت و هل دادن، به پایین زندان هدایت کردند… بعد به ما گفتند که زنگ زدیم مامورها می‌آیند تکلیفتان را روشن بکنند… و ما منتظر مامورها شدیم… بعد از داخل زندان یکی را به عنوان جاسوس از سربازها وارد جمع ما کردند که بیاید و ببیند که چه کسی جمع را راهنمایی می‌کند یا به قول خودشان لیدر ما کیست؟ سرباز از پیش ما رفت تا گزارشمان را به مافوقش بدهد.

ما نزدیک به یک ساعت منتظر بودیم که ماشینی نیامد. دیگر گفتیم برویم… بعد آمدیم این دست خیابان اوین که سوار تاکسی بشویم و برویم. من که با مادرم بودم (مادرم نیز در کوچ شرکت کرده بودند) و دو تا خانم دیگر… بعد دیدیم ۵ نفر از بچه‌ها را با ماشین نیروی انتظامی آمدند و بردند… بعد ما هم آمدیم و رفتیم جلوی اوین و به سرباز جلوی درب گفتیم که ما همراه آن دوستان بودیم که بردند، الان زنگ بزنید و بگویید که کجا برده‌اند تا ما را هم ببرند…

سرباز زنگ زد بالا و یک ماشین پلیس آمد پایین نگه داشت و گفت: چیه؟… ما گفتیم ما از شاگردان آقای طاهری هستیم، ایشان بدون جرم در زندان هستند، ما آمده‌ایم بگوییم اگر او مجرم است، ما هم مجرمیم. ما را هم بیاندازید زندان… اگر برای استادمان کاری نمی‌توانید یا نمی‌خواهید انجام بدهید؛ پس باید ما را هم به جرم شاگرد ایشان بودن به زندان ببرید… مامور عاجز از خواسته‌ی ما گفت: ما مأموریم و معذور، به خدا نمی‌توانیم شما را به زندان ببریم، چون شما جرمی مرتکب نشده‌اید… همه بچه‌ها با هم گفتند ما هم‌جرم استادیم… مامور نیش‌خندی زد و گفت: نمی‌توانیم به خدا آنهایی را نیز که بردیم مافوق‌هایمان به ما می‌گویند مگر شما اینجا آژانسی، اینها را برای چه می‌آورید اینجا؟ به خدا برایمان خوب نیست…

ما گفتیم اگر امروز ما را نگیرند مجبوریم هر روز بیاییم اینجا… مامور با عجز گفت: تو را به خدا وقتِ شیفتِ بنده نیایید، بعد اناری که دستش بود را  قاچ کرد و تعارف کرد به ما و ما گفتیم شیفتتان چه وقتی است که آن موقع نیاییم تا مزاحمتان نشویم… بعد از مامور معذور پرسیدیم دوستانمان را کجا بردید؟… گفت: ولنجک… دوستان شما آنجا هستند… آنها هم با زور سوار شدند و بردیم… بعد از مامور معذور خداحافظی کردیم و برگشتیم…

 

کوچ ۳: در کم‌تعدادترین کوچ ولی عجیب‌ترین کوچ برای من، دوستانی که از شهرهای مختلف ایران بدون این که یکدیگر را بشناسند، آمده بودند… تبریز، شیراز، اصفهان، ماکو و… بدون بنر رفتیم جلوی دادسرای اوین و در را زدیم که سرباز در را باز کرد و سری تکان داد و بعد برگشت، یکی از گاردی‌ها بود یا نمی‌دانم یک جوان دیگر آمد و گفت: بفرمایید؟ گفتیم ما از شاگردان استاد طاهری هستیم که آمده‌ایم برای عدالت‌خواهی استادمان… ایشان گفتند: الان اینجا تعطیل است و هیچ‌کسی از مسئولین هم اینجا نیست. از اینجا بروید فردا بیایید.

خنده‌دار شده بود، ما آمده بودیم مثل بچه‌ی آدم خودمان را به زندان اوین تحویل بدهیم، اصلا یک جورهایی کار آنها را راحت کرده بودیم، دیگر از آماده‌باش و فحش و ناسزا و کتک و گاز اشک‌آور و اعصاب خورد و باتوم و تهدید پلیس امنیت خبری نبود، دیگر لازم نبود زحمت بکشند و بعد از تعقیب و گریز و بزن و بکش و ببر، سینه‌هایشان را با افتخار جلو بدهند و به اتهامی واهی وانمود کنند که ما نظم نظام را مختل کرده‌ایم و خواب را از پلیس امنیت و ثارالله فداکارِ در خدمت خلق گرفته‌ایم. به خدا ما راضی به این همه خسارت وارد شده به دستگاه‌های امنیتی و حفاظت اطلاعات برای شاگردان استاد محمد علی طاهری که تخلفی انجام نداده و صرفا در همه جا ادعایی کرده که این ادعا به جای بهره‌برداری بهینه برای آبادانی کشورم، رفاه ملتم و از بین رفتن رنج‌ها، باعث ترس تمامی کسانی که نانشان از ماتم ملت و به رنج انداختن مردم سرمایه‌های ایشان محسوب می‌شود و به نام اسلام تبر در دست درخت اسلام را خشکانده‌اند، ما برای رفاه حال این عزیزان که مافیای ایران هستند و البته تعدادشان در نظام جمهوری اسلامی ایران بسیار اندک و انگشت شمارند (مافیای قدرت، مافیای مخدر، مافیای دارو) خودمان با پای خودمان آمده بودیم تا هیچ‌کس به رنج نیافتد و باز نگویند کار شما، ما را به دردسر انداخته… ساعت‌ها کنار خیابان ایستادیم و به سرباز وظیفه‌شناس متعهد گفتیم ما اینجا می‌نشینیم تا مسئول پاسخ‌گویی  بیاید و به ما پاسخی صحیح بدهد…

سرباز متعهد گفت: حالا من با قاضی کشیک صحبت کنم، ببینم چه می‌شود… بعد از گذشت لحظاتی بازگشت و گفت: قاضی گفته حق تیر داریم! نروید شما را با تیر می‌زنیم!… دوستان همه با هم دست‌هایمان را بالا آوردیم و گفتیم بزنید… ما از مرگ ترسی نداریم… ما سلاحی نداریم و آمده‌ایم برویم زندان… سربازِ عاجزِ متعهد به ما گفت: بگذارید بروم بگویم که اینطوری شده.

سرباز متعهد و وظیفه‌شناس بازگشت و گفت: قاضی گفته فقط یکیشان بیاید با من صحبت کند… بعد یکی از دوستان مشتاقانه دستشان را بالا بردند. من گفتم اجازه بدهید من بروم. دوستمان قبول نکرد و من گفتم تنهایی نروید بگذارید همراهیتان کنم. ولی دوستمان گفت اگر اجازه بدهید تنهایی می‌روم و با قاضی صحبت می‌کنم. ایشان رفتند بالا با قاضی صحبت کردند. ما هم در انتظار نشسته بودیم که دوستمان به همراه قاضی شعبه‌ی پنج آمدند.

دوست عزیزمان به آقای قاضی گفتند: آقای قاضی ما چهار نفر هستیم، باید این سه نفر را هم راضی کنید تا امروز بدون نتیجه به خانه‌هایمان برگردیم و فردا و فرداها باز هم مراجعه می‌کنیم و تا امروز هیچ‌کس مسئولیت کوچ ما و پاسخ‌گویی به ما را قبول نکرده است، وضعیت پیش آمده ما را بلاتکلیف گذاشته است، ما برای آمدن به کوچ اوین روزهاست که به اوین مراجعه می‌کنیم… قاضی گفت: من به واقع آقای استاد محمد علی طاهری را نمی‌شناسم و در مورد پرونده‌ی ایشان هم مطالعه‌ای نداشته‌ام… الان هم که شما از اعتصاب غذای ایشان خبر دارید این اخبار دروغ و کذب است، چون دولت برای از دست رفتن زندانی باید خسارت سنگینی بپردازد و به نفع دولت نیست که برای از بین بردن یک زندانی خسارت سنگین تقبل کند و ریسک بزرگی برای دولت محسوب می‌شود، من از شما خواهش می‌کنم بروید… امروز اینجا تعطیل است و کاری نمی‌شود کرد…

دوستان مقداری از اتصالات و درمان‌هایشان گفتند و این که زندگی ما تغییر کرده است و این که ما نمی‌توانیم منتظر از دست رفتن این سرمایه‌ی ملی و این عالم، به علت نداشتن شناخت علم ایشان، دست بر روی دست بگذاریم و منتظر مرگ ایشان بشویم… قاضی گفت: حالا من از شما خواهش می‌کنم که بروید انشاءالله که رسیدگی می‌شود… امروز اینجا تعطیل است و به خدا هیچ کاری نمی‌شود کرد…

 

کوچ ۴: سخت‌ترین کوچ که البته همه‌ی این رفتن‌ها و آمدن‌ها و پاسخ نگرفتن‌ها، یک مساله‌ای را به وضوح به ما نشان می‌داد؛ در اصل ما از ابتدای کوچ برای رفتن و تسلیم کردن خودمان به زندان اوین آمده بودیم، رفتارهایشان را دیده بودیم، آن‌ها مثل گذشته با ما برخورد زشت و زننده نداشتند، گویی آن تعداد اولیه که به زندان راه پیدا کرده بودند، توانسته بودند مسیر بعدی ما را با رد پاهایی خط چین شده نشان دهند. اگر تعداد ما کم و زیاد می‌شد از ترس و واهمه‌ی ما نبود، از ترس و واهمه‌ی آن‌ها بود که می‌خواستیم به آن‌ها بگوییم ما در دسته‌های کوچک آمده‌ایم و قصد حمله و تسخیر و آزار و… را نداریم. شما به راحتی ما را می‌توانید دستگیر کنید و زحمتی از نظر مالی و تامین کادر اجباری ندارید. اما آن‌ها مدام ما را به فردا موکول می‌کردند و ما صبورانه تسلیم این کار آن‌ها بودیم. هر سازی برای ما می‌زدند و ما را سنگ قلابشان کرده بودند، تا ما را فرسوده کنند.

ما تسلیم نمی‌شدیم. باید به آنها می‌فهماندیم که ما تسلیم زور نمی‌شویم. ما تسلیم قدرت نمی‌شویم. ما تسلیم فرمان خداوند می‌شویم و می‌خواهیم همه‌ی دنیا بداند که چه بر سر اندیشه می‌آید، آن گاهی که به مذاق قدرت‌طلبان خوش نمی‌آید. ما فقط چند نفر هستیم که اگر لطف کنید و ما را بگیرید چند نفر دیگر می‌آیند و ما در دسته‌های کوچک می‌آییم تا شما قدرت دستگیری از ما را داشته باشید. تا شما فکر نکنید ما برایتان نقشه‌ی شومی در سر داریم، ما نمی‌خواهیم به شما آسیبی برسد…

در کوچ چهارم ۹ نفر جلوی دادسرای اوین بنر را باز کردیم. دیدیم هیچ‌کسی کاری با ما نداشت و ما همچنان ایستاده بودیم… بعد از نیم ساعت دوستان درب دادسرا را زدند و گفتند به کسانی که مسئول و بازپرس و به مقامات بالا بگویید بچه‌های طاهری آمده‌اند، بیایید آنها را بگیرید لطفا! آنها فقط قول همکاری به ما می‌دادند و درخواست می‌کردند تا از محوطه فاصله بگیریم تا آن‌ها بیایند و ما را دستگیر کنند. نیم ساعت گذشت، ولی هیچ‌کس پاسخ ما را نمی‌داد… برگشتیم نگاهی به سرباز کردیم و گفتیم: پس چی شد؟ برو بگو بچه‌های طاهری آمدند…

سرباز متعهد و وظیفه‌شناس گفت: شما اگر بروید جلوی آن درب (درب بزرگ زندان اوین) ۱۰ ثانیه طول نمی‌کشد شما را می‌برند… ما هم رفتیم جلوی درب. ۱۰ ثانیه نه ۱۰ دقیقه شد. بعد از ماموران سپاه (لباس شخصی) آمدند و از ما یک عکس آنجا گرفتند. بعد یکیشان آمد ما را برد پایین، اصرار داشت از ما در آن پایین عکس بگیرد. خلاصه ما هم با تمام فیگورهای خوب، از او خواستیم عکس‌های با کیفیت بگیرند و آرشیو کنند. واقعا رفتار ما گیجشان کرده بود و فکر می‌کردند ما برنامه‌ریزی و لیدر پشتیبانی‌کننده داریم؛ ولی خبر نداشتند ما وصل به هیچ‌کسی نیستیم.

آن‌ها ما را با خشونت، به سمت بیرون هدایت کرده و آوردند زیر نرده‌های دادسرای اوین، همان جا بنر را باز کردیم… هی به ما فشار می‌آوردند که بروید بالا… ما نمی‌رفتیم و همان جا مانده بودیم… لباس شخصی‌ها آمدند و بنده را از لباسم کشیدند و گفتند: بیا برو گم شو ببینم… برو… مدام هل می‌دادند. دو نفر مامور بودند که با من برخورد کردند ولی دوستان، من را کشیدند سمت خودشان (به دلیل بودن دوربین‌ها، زیاد نمی‌توانستند خشونت به خرج بدهند) مدام می‌آمدند و از بچه‌ها سوال‌های بی ربطی (معلوم بود می‌خواستند هویت ما را بفهمند) می‌پرسیدند…

به یکی از لباس شخصی‌ها که با خشونت تمام بنر را از دست ما کشیده بود گفتیم: چرا خشونت برادر؟ ما برای جنگ نیامده‌ایم… چرا این همه خشونت به کار می‌بری؟… که در همان لحظه یکی از دادسرای اوین بیرون آمد و گفت: شما با اینها صحبت نکنید. این آدم‌ها هیچی از عرفان نمی‌فهمند… اینها هیچ درکی از عرفان ندارند، آب در هاون ریختن است، مشخص بود که کاملا مغزهایشان سیگنال‌های شعوری را دریافت نمی‌کند… ایشان گفتند بیایند بالا من از پیش قاضی می‌آیم، آنجا کارمان را حل می‌کنیم و با هم صحبت می‌کنیم…

ما را بردند به سمت درب پشتی اوین. آنجا دو سه بار مدام از درب می‌رفتیم داخل و می‌آمدیم بیرون… بعد گفتیم: چرا کارتان را انجام نمی‌دهید؟ مگر قرار نیست ما را به زندان ببرید؟ خب… ببرید دیگر… بعد گفتند: بیایید اسم‌تان را بگویید… ما هم رفیتم اسامی‌مان را گفتیم… بعد گفتند منتظر بمانید الان می‌آیند تا ببرندتان به زندان، برای اینکه ما را بترسانند یک ماشین آمد که برای حمل غذا بود، ما همچنان منتظر بودیم تا ما را سوار ماشین کنند. رفتیم کنار ماشین و منتظر ایستادیم. بعد سرباز متعهد وظیفه‌شناس گفت: این ماشین حملِ غذاست، شماها دیگر کی هستید؟ چرا شما نمی‌ترسید؟ اینجا زندان است… زندان و این واژه را محکم و قدرتمند می‌گفت تا بلکه ما بترسیم و ما با لبخند به آن‌ها نگاه می‌کردیم… بروید خانه‌هایتان… و بعد ماشین را بردند و ما همچنان ایستاده و منتظر برای رفتن به زندان به سربازها خیره شده بودیم.

واقعا اگر کسی نداند ما قصدمان چه بود، ما را احمق فرض خواهند کرد که هر روز چه پیگیر این بودیم که به زندان برویم؛ یعنی از چهره‌ی تک‌تک آدم‌هایی که ناظر بر ممارست ما به رفتن به زندان بود، می‌شد این مساله را دید… پایین درب بزرگ زندان در قسمت خیابان، دو ماشین پلیس به صورتی که راه را بسته بودند ایستاده و مرتب به ما می‌گفتند تو را به خدا بروید، شب یلداست، ما هم باید برویم خانه‌مان. شما هم بروید… ما هم گفتیم به خدا اصلا قصدمان اذیت کردن نیست…

بعد از نیم ساعت یا چیزی در حدود یک ساعت ما را بردند پایین، در بوفه ناهاری خوردیم و به دوستان مامورمان هم تعارف کردیم. مامورین عزیز گفتند ما نمی‌توانیم بخوریم، چون الان در حال انجام وظیفه هستیم… ما دیگر بیشتر از این اصرار نکردیم و به علت سردی هوا دوستان گفتند شیفتی بیاییم بایستیم که فکر نکنند ما رفتیم خیالشان راحت بشود. تعدادی از دوستانمان در بوفه نشستند و تعدادی بیرون ایستادیم که سرما زیاد اذیت نکند و مقاومتمان برای ایستادن کم نشود… که به دستور ماموران سپاهی ما را از آنجا بیرون کردند. ولی ما باز منتظر بودیم. از طرف خانواده‌های دوستان مجموعه (چون ما هیچ کسی را در این شهر نمی‌شناختیم) برایمان لباس آوردند و پوشیدیم… بعد از چند دقیقه آمدند رفتند داخل با قاضی صحبت کنند که چند دقیقه بعد آمدند و گفتند قاضی می‌گوید بروید پایین، ما قبول نکردیم… یکی از سپاهی‌ها آمد و خواهش کرد و گفت: تو را به خدا بروید… به خدا زنم زنگ زده که مهمان داریم، اگر اینجوری است نیا اصلا، شب را هم هرجا دوست داری بخواب… تو را به خدا بروید… بعد با دوستان گفتیم چه کار کنیم؟ اکثریت گفتند برویم، چون اینها اینطوری دارند خواهش می‌کنند، ما هم اذیت می‌شویم و ما با قولی که از آنها گرفتیم تا فردا بیاییم و حتما کاری می‌کنند، رفتیم…

 

کوچ ۵: شش نفر در کوچ پنجم برای تحویل دادن خودمان به زندان اوین رفتیم… بدون بنر فقط چند عکس از دوستان کوچ اول که در زندان بودند با عکس استاد در دستمان بود… دو نفر از دوستان داخل دادسرا شدند و به سربازها گفتند که ما آمده‌ایم، بیایید ما را ببرید زندان، قرارمان امروز بود… سربازها شگفت‌زده نگاه می‌کردند و پاسخ درستی نمی‌دادند. منتظر ماندیم، مردم که ما را آنجا می‌دیدند سوال‌هایی در مورد استاد و قضیه‌ی این کوچ از ما می‌پرسیدند و ما جوابشان را می‌دادیم و درباره استاد صحبت‌هایی می‌کردیم…

بعد گذشت چند ساعت ماموران انتظامی همراه با ماموران لباس شخصی آمدند و عکس‌های ما را به زور گرفتند و مدام هل می‌دادند برای خارج کردنمان از محوطه‌ی زندان؛ برای این که با کسی هم‌صحبت نشویم. یعنی در اصل وقتی مردم کنارمان جمع شدند و از استاد مطالبی می‌پرسیدند و کم‌کم تعداد مردمی که دور ما حلقه می‌زدند و مشتاق شنیدن ماجرا بودند بیشتر می‌شد، آنها این مساله برایشان گران آمد و واکنش خشن نشان دادند… یکی از مامورها بنده را از لباس گرفته و می‌کشید، من هم که مقاومت می‌کردم، مامور دستش را بلند کرد تا به صورتم سیلی بزند، یکی از خانم‌های مجموعه، جلوی آن مامور را گرفت و پشت همین ماجرای بنده یکی دیگر از خانم‌های محترم مجموعه که شوهرشان جانباز جنگ بود و از طریق فرادرمانی درمان شده بود، دو نفر از مامورین می‌خواستند بهشان دست بزنند و آزارشان بدهند که بچه‌های دیگر نگذاشتند. بعد در صحنه‌ای حماسی خانمی که نگذاشتند بنده را بزنند با خانمی که شوهرشان جانباز بود، جلوی ما چهار نفر بعدی ایستادند و با فریاد می‌گفتند: شما حق ندارید دست به این‌ها بزنید… ما مگر جنگ داریم؟ ما آمده‌ایم از حقمان دفاع کنیم… شخصی را که ۶ سال است بدون هیچ جرمی در زندان نگه داشته‌اید ما آمده‌ایم بگوییم به چه جرمی نگهش داشته‌اید که حتی دادگاه هم نمی‌بریدش؟ آقایان عزیز، برادران من، شماها مسئول هستید در مقابل این ظلمی که می‌بینید، چرا سکوت کرده‌اید؟ ما نمی‌توانیم سکوت کنیم و بنشینیم خانه ببینیم به یکی ظلم می‌شود…

و ماموران برای ساکت کردن ما تلاش می‌کردند و طرز برخوردشان فرق کرده بود. مدام می‌خواستند با چند کلمه مثل حالا باشد… ما حرفی نزدیم که… ما مأموریم و معذور… بگویند مسئولیتی ندارند اما دوستان اصرار داشتند که مسئولیتشان را گوشزد کنند تا فریب نخورند. دوستانم به نزد قاضی رفتند تا با ایشان صحبت کنند. بیشتر کسانی که آنجا مسئولیتی داشتند می‌گفتند حق با شماست، ما هم حق را به شما می‌دهیم ولی این در حرف بود، از عمل خبری نبود و صرفا برای باز کردن ما از سر خودشان به ترفند استفاده از زبان مهربان متوسل شده بودند و البته که دوستان هم خوب جوابشان را دادند و روشنگری در مورد عرفان انجام شد… ولی چیزی شد که در هیچ کوچ قبلی ما نداشتیم…

دو نفر از عزیزان نفوذی آمدند به این بهانه که ما با شماییم حرف از زیر زبانمان بکشند که موفق نشدند، عاجزانه گفتند: بیایید اینجا کارتان داریم… تعدادی از دوستان رفتند تا ببینند تصمیمشان برای بردنمان به زندان چه شد؟ وقتی برگشتند گفتند می‌خواهند ما برویم چکار کنیم… اکثریت گفتند برویم. ما هم آمدیم…

به نظرم کوچ‌های کوچیان شاگردان استاد محمد علی طاهری کار خودش را کرده بود. نوبت رفتن در جایگاه دیگر برای ادامه‌ی نهضت دفاع از حقوق بشر بود… از آنها خداحافظی کردیم و حلالیت خواستیم… راه آموزه‌های استاد محمد علی طاهری هرگز بسته نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی این راه بایستد و هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که این آموزه‌های رحمانی، علمی است…

این داستان همچنان تا زمان برقراری عدالت و برابری ادامه دارد…

 

مجید شُکری

شاگرد مکتب عشق و حق‌طلبی

 

 

اشاره: مسوولیت محتوای نوشته‌ها و یادداشت‌های ارسالی، بر عهده نویسندگان است و خبرگزاری عرفان (اِنا)، دیدگاه‌ها و آرای مطرح شده در محتوای مطالب را ارزش‌گذاری نمی‌کند.